• رمان ، از یک نما زیبا به نام از دست رفته

  • ایرانی / رمان
  • 0

رمان ، از یک نما زیبا به نام از دست رفته

 

 

نام کتاب : از دست رفته

نوشته Lnaz_ch

New One Shot By Lnaz_ch Called Az Dast Rafteh

 

 

 

از یک نما یا به اصطلاح وان شات یعنی داستان از یک صحنه در واقع بهترین و زیباترین صحنه ها در این نوشته ها به نمایش در میاد و چکیده ای از رمان در قالب چند صفحه یا میشه گفت یه جور متن ‌کوتاه هدفدار بدون تغییر زمان و مکان

به نام خداوند نون و قلم خداوند آزادی و عشق و غم

صدای گوش خراشِ تیک تاکِ ساعت، نگاهم رو به خودش جلب می کنه. وحشت دارم از گذر زمان…که هیچ سودی برام نداره، جز اینکه هرلحظه بهم یادآوری می کنه که دیگه چیزی به آخر خط نمونده.

با سوزش چشمام، چشم از ساعت برمی دارم و اونا رومی بندم و دستم رو روشون می گذارم‌. این روزها دارم با خواب آلودترین بی خوابی های زندگیم دست و پنجه نرم می کنم. شاید هم نه… شاید هم خواب باشم و درگیر کابوسی بی پایان. شاید این لحظاتِ عذاب آور، همون لحظاتی ان که دارم دست و پا می زنم که یک نفر بیدارم کنه و رها شم از این کابوس لعنتی. کجاست اون یک نفر…؟

با صدای « تِقِ » چای ساز دستم رو از روی صورتم برمی دارم و به اطرافم یه نگاه گذرا می اندازم. وسایل های خونه بهم با دهن کجی می گن که از بیداری محض هم، بیدارترم. بیدارم و بی تاب. بی تابِ لحظه ای که به اوج برسم… اوجِ رهایی.

با یه حرکت از روی صندلی میز ناهارخوری بلند می شم و به سمت سینک ظرفشویی می رم. بوی غذاهای مونده توی بشقاب حالم رو بهم می زنه. بی خیال از دیدن ظرف های کثیف داخل سینک قوری رو آب می زنم. دستهام به وضوح می لرزند. داره وقتش می رسه، آره… امروز تمومش می کنم.

چای رو می ریزم توی قوری و داخلش آب جوش می ریزم. عرق روی پیشونیم رو با انگشت شستِ دست چپم پاک می کنم.

باید پایان بدم به افکار تکراری ای که مثل موریانه داره مغزم رو می جوه. این لحظات رو نمی خوام… این لحظاتی که پر شده از پوچی و روز به روز داره به لبه پرتگاه نزدیک و نزدیک ترم می کنه. پرتگاهی که با پرت شدن ازش لذت وصف ناپذیری تمام وجودم رو پر می کنه، لذتی که موندگار نیست. امروز دیگه پایان می دم به این تکرار بی پایان، به این لذت ناپایدار.

با حس جاری شدن آب جوش سرریز شده از قوری، روی کابینت و بعد از اون، روی سرامیک ها به خودم میام. غرغر کنان دستمال رو از کنارِ سماور بر می دارم، حتی یادم نمیاد چند وقته از این سماور چای نخوردم، چای از دست عشقم.

آب های رو کابینت رو که با تفاله های چای قاطی شده، با دستمال پاک می کنم. کاش می شد لکه های ننگ گذشته شومَم با دستمال پاک می شد.

کارم که تموم می شه، دوباره می نشینم پشت همون میزی که روزی سفره غذاهای دونفره روش  پهن بود و حالا شده سفره بساط من…

عرق از پیشونیم جاری می شه، احساس خفگی می کنم. دکمه اول پیراهنم رو باز می کنم و لیوان آبی که کنارمه رو یک نفس سر می کشم. گرم بودن آب حالم رو بدتر می کنه. بلند می شم و پنجره آشپزخونه رو باز می کنم، نسیم خنکی صورتم رو نوازش می کنه.

 

یک لیوان چای می ریزم، قندونی رو که نهایتا هشت تا دونه قند داره برمی دارم و میرم سمت پذیرایی.

نگاهی گذرا به قفس گچی زندگیم می کنم، چقدر همه چی عوض شده…  میرم سمت مبلی که رو به تلویزیونِ می نشینم، صدای خوابیدن پف مبل چرم یه آرامش وصف نشدنی رو بهم القا می کنه. روی عسلی انقدر شلوغ و نامرتب هست که جایی برای لیوان توی دستم نداره، ترجیح میدم توی دستم نگه اش دارم. قندون رو روی دسته مبل می گذارم و تکیه می دم به مبل.

تیک تاک.‌.. تیک تاک… صدای دویدن عقربه ها بر روی ساعتِ قد علم کرده کنار ویترین، دلشوره ام رو بیشتر می کنه. کاش می شد از کار بیفته.

به خودم که میام لیوان سرد شده چای، تو دستمِ. بی خیال از بهم خوردن نظم خونه، گوشه ای رهاش می کنم.

استرس تمام وجودم رو پر کرده، درست مثل همون روزی که …

لابلای شلوغی روی مبل دونفره کنارم، آلبوم خودنمایی می کنه. با یه حرکت خودم رو بهش می رسونم، برش می دارم. بغض داره خفه ام می کنه. چشمهام جز سیاهی چیزی نمی بینه، خونه دور سرم می چرخه ، خودم رو پرت می کنم رو لباس های پخش و پلا شده روی مبل، الان فقط آلبوم توی دستم مهمِ.

 

صدای « دینگِ » ساعت، همانند ناقوسِ کلیسا زنگ می زنه، گویی اصرار داره سرعتِ گذر زمان رو به یادم بیاره.

نفسم رو با غم بیرون می دم، روی آلبوم خاک خورده دست می کشم، اولین قطره می چکه روی جلدِ آلبوم. بازش می کنم، اما چشم هام رو می بندم و با این کارم چند قطره می چکه روی صفحه اولِ… اما باید ببینم، باید ببینم تا بی قرارتر بشم..‌ تا تو تصمیمم مصر تر بشم.

شرایط روحیِ خوبی ندارم. دلم آشوبِ… ضربات قلبم به دیواره معده ام رسیده. کوبش قفسه سینه ام شدیدتر شده. این لحظات دارند من رو به مرز جنون می برند.

افکار مزاحم توی ذهنم رو به گوشه ای دور از دسترس پرت می کنم و چشم به آلبوم می دوزم. اولین عکس… اولین خاطره… روز خرید این لباس عروس چقدر اصرار کردم که بذاره توی تنش ببینم، اما گفت نه میخوام سوپرایز بشی… بی اختیار اشک مهمون چشمهام می شه. اشک هایی که باهاشون غریبه ام..‌. یادمه تو اون مراسم لعنتی هم اشک نریختم. حتی وقتی توی اون گورستان سرد، جسد عزیزترینم رو به دست خاک می سپردند، نذاشتم چشمه اشکم بجوشه… اما امروز فرق داشت، امروز عجیب دلتنگش بودم، دلتنگ خنده های مستانه اش، آغوش پرمهرش …

همه اینا یعنی وقتش رسیده، باید برم تا به آغوش گرمش برسم…

با حس درد وحشتناکی که توی سرم می پیچه، آلبوم از دستم ول می شه، صدای کوبیده شدنش به زمین باعث می شه چشم هام رو روی هم بذارم. دستام رو دوطرف سرم می گذارم و فشار می دم، آروم تر می شم، اما من این آرامش رو نمی خوام… بدن درد به سراغم میاد، تو خودم مچاله می شم. سرم رو فرو می برم بین پاهام، اما دیگه این کار هم روحم رو تسکین نمی ده… روحم آرامشی فراتر از آرامش جسمم طلب می کنه. همون آرامشی که با درکنار معشوق بودن نصیبم می شد…

سعی می کنم بلند شم اما اعضای بدنم یاری نمی کنن. هر چی به مغزم فشار میارم، یادم نمیاد سرنگ رو کجا گذاشتم. چشم می گردونم تا پیداش کنم…

سرما تو وجودم رخنه می کنه، صدای بهم خوردن دندونام عصبی ترم می کنه. عرق سرد از پیشونیم جاری می شه و روی صورت رنگ پریده ام غلت می زنه.

به کمک دسته مبل، تو جام نیم خیز می شم، با فشاری که به لگنم وارد می شه پرت می شم سرجام. دست نمی کشم، دوباره و دوباره تلاش می کنم. این بار موفق می شم، دستم رو به دیوار می گیرم. دوباره چشمم رو، جای جای خونه به دنبال سرنگ می چرخونم، بالاخره پیداش می کنم. تلوتلو خوران می رم سمتش. همه چی تارِ… به زور جلوم رو می بینم. طوری که چند بار تا نزدیکی زمین خوردن می رم، اما زمین نمی خورم.

قدم آخر رو برای رسیدن بهش برمی دارم، برای برداشتنش خم می شم که یه عکس توجه ام رو به خودش جلب می کنه. برش می دارم. با دیدن عکس سه نفره خودم و مریم و یاسمین خونه آوار می شه روی سرم. یاسمین‌‌‌…

از روزی که مادرِ مریم من رو غرق در اعتیاد دید و یاسمینم رو با خودش برد، دیگه ندیدمش… دلم پر کشید برای صدای نازش… لوس شدنش…

انقدر تو باتلاق فرو رفتم که دخترم، نازپرورده مریم رو فراموش کردم. وای بر من…

حرف های آخرِ مادرِ مریم مثل پتک روی سرم فرود میاد:

_تو لیاقت دسته گل مریم رو نداری، حتی به قولی که لحظه آخر به دخترم دادی پایبند نبودی.

از ته دل فریاد زدم و خدارو صدا کردم، اشک امونم رو بریده بود…

_خدایا… کمکم کن. من رو از این لجنزاری که توش فرو رفتم نجات بده. تا زندگی روی خوشش رو بهم نشون داد، مریمم رو ازم گرفتی. دیگه لذت با یاسمین بودن رو ازم نگیر.

و بلند تر و کشیده تر فریاد زدم؛

_خدا…….

تو حال خودم نبودم، صدای گریه هایِ بی امونم فضای خونه رو پر کرده بود. اسم یاسمین مدام توی ذهنم تکرار می شد…

کمرم خم می شه، از شدت غم و درد روی زمین می افتم. ذره ذره دلتنگی هامو مشت می کنم و به زمین می کوبم.

زیر لب زمزمه می کنم:

_یاسمین بابا کجایی؟ بیا بابایی رو نجات بده.

ریزش اشک هام دوباره شدت می گیرن…

_بیا دل بابایی برات تنگه. بیا تا جبران کنم برات دختر قشنگم…

صدای تلفن خونه من رو به خودم میاره و به افکارم پایان می ده.

اشک هام رو با پشت دستم پاک می کنم. تلاشم برای بلند شدن بی فایده می مونه و تلفن می ره روی پیغامگیر…

_بابایی بابایی… دارم میام پیشت، کلی گریه کردم تا مامان جون اجازه داد.

نوای خوشِ بوق ممتدِ تلفن همانا و خنده های از ته دل من همانا….

متن این نوشته هارو داخل سایت قرار میدیم براتون و دیگه نیازی به دانلود فایل نیست

تمامی حقوق این نوشته ها نزد رمان فوریو محفوظ است و کپی برداری فقط و فقط با ذکر اسم و لینک این سایت مجاز می باشد

0
با دوستاتون به اشتراک بزارید

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *