رمان روز را بلندتر میخواهم از رهایش

رمان روز را بلندتر میخواهم از رهایش

رمان روز را بلندتر میخواهم از رهایش

 

 

نام کتاب : رمان روز را بلندتر میخواهم

نام نویسنده : رهایش

ژانر:رمان اجتماعی, رمان عاشقانه

فرمت های کتاب : apk | epub | pdf

تعداد صفحات :(A4) 900

 

خلاصه رمان روز را بلندتر میخواهم از رهایش :

برای من، برای منی که از جهنم می آیم،شب حکم جهنم است! برای منی که کوله بار خستگی بر دوش، از شبی پر از حادثه می آیم، روز بهترین غنیمت است! کاش تمام شب های این دنیا، این عمر گذرا را به روزی می بخشیدم! به یک روزِ بی شب!

کلافه نفسم رو پر صدا از دماغم بیرون دادم، نگاهی از شیشه ی اتاقک به ماشینم انداختم و موبایلم رو در آوردم تا خواستم شماره ی عمو رو بگیرم همون نگهبان سختگیر گفت: بذارین حالا من با مسئول خوابگاه یه تماسی بگیرم.

برگشتم سمتش و منتظر ایستادم، تماس گرفت و یه خلاصه ای از جریان رو گفت و بعد اسم اون پسره ی الدنگ رو هم نام برد. مکثی کرد، باشه ای گفت، تماسو قطع کرد و رو به من گفت: تو خوابگاه زندگی نمی کنه

 

قسمتی از متن رمان روز را بلندتر میخواهم از رهایش:

سلام آرومی کرد، با وجود دردی که داشتم به خودم تکونی دادم تا خودمو بالا بکشم، عمه بالشتی رو گذاشت پشتم و آروم پرسید: می شناسیشون؟

سری به علامت مثبت تکون دادم، خانوم عبدالله زاده یه قدم جلوتر اومد و پرسید: بهتری پسرم؟

ممنونی گفتم و اون یه قدم دیگه هم جلو اومد، یه خرده تو صورت درب و داغون و کبودم دقیق شد و بعد گفت: دستشون بشکنه! ایشالله به زمین گرم بخورن! ببین پسر مردمو چی کار کردن! ببین چی به روزش آوردن! من از روت شرمنده ام! به خدا از دیروز تا حالا خواب به چشمام نیومده! خودم رفتم حمیدو سپردم دست قانون!

عمه انگار با جمله ی آخر متوجه شد این خانوم کیه چون با لحن تندی پرسید: چرا اومدین اینجا؟! که هنر دست پسرهاتونو ببینین؟!

آروم زمزمه کردم: عمه.

معترض گفت: عمه چی دامون؟! سر و شکل خودتو نمی بینی، دردی رو هم که داری تحمل می کنی و هر دیقه به خاطرش کبود می شی هم برات مهم نیست؟! اونم یادت رفته؟! خانوم چهار تا پسرهای شما به جرم نکرده، روز روشن ریختن رو سر پسر من و تا حد مرگ کتکش زدن! کسی اگه تو اون پارکینگ نبود و به دادش نمی رسید، معلوم نبود الآن از خونریزی داخلی زنده باشه یا مرده!

نگاهی به سیاوش انداختم و اشاره کردم که عمه رو ببره بیرون و بعد رو به عمه گفتم: عمه، یه چند لحظه اجازه می دی؟

با اخم زل زد به من! پره های بینیش از عصبانیت باز و بسته می شد و دنبال جمله ای می گشت که نثارم کنه! می تونستم بفهمم احساس خطر کرده از اینکه من و اون مادر تنها باشیم. سیاوش بود که اومد جلو و گفت: بریم عمه خانوم؟!

سر عمه به تأسف تکونی خورد و عصبی از اتاق رفت بیرون و سیاوش هم پشت سرش اتاقو ترک کرد.

در که بسته شد، خانوم عبدالله زاده کنار تخت ایستاد و گفت: الهی بمیرم، ببین چی کار کردن گردن شکسته ها! ایشالله خبرشون برام بیارن! ایشالله پنبه تو روشون بمالن!

-نفرین نکن مادر.

:چی بگم پس؟! هان؟! آتیش گرفتم وقتی پلیس گفت چی کار کردن! دلم آتیش گرفت که بعد پدر خدا بیامرزشون یه شب با خیال راحت سر زمین نذاشتم! اون از پسر اولم که جوون مرگ شد، این هم از این ها که همش دردسر درست می کنن. خوبی مادر؟! خیلی درد داری؟

 

 

 

 

لینک های دانلود به دلیل انتشار رمان برداشته شد 

1+
با دوستاتون به اشتراک بزارید

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *