رمان عاشقانه و طنز دشمن عشق

رمان عاشقانه طنز غمگین دشمن عشق

خلاصه رمان

در این رمان دختری است به نام ماندانا که پزشک است و در بیمارستانی مشغول به کار، اوقاتش را با دوستان خود سپری می کند ولی در یکی از روزها مسیر زندگیش به راهی جدید می رود و او را در مسیر ازدواج می اندازد…

قسمتی از متن رمان:

گل بود به بيمارستان نيز نمايان شد…تو که از ظهر کاري متنفر بودي..

چشم نازک کردم و گفتم:

اولا ياد نگرفتي با يه خانوم متخصص و بالامقام درست صحبت کني و سلام کني…

خنديد و سلام کرد…سرمو تکون دادم و ادامه دادم…

دوما کي گفته که الان خوشم اومده…به خاطر اون تقوي(عاطفه رو ميگم)خود شيرين مجبور شدم بيام اينجا…

دوباره خنديد…هميشه خنده رو بود…به جا نيکزاد بايد اسمشو ميذاشت خوش خنده…

دلت چقدر پره ازش…بيچاره اگه ميدونست کمک کردنش براش بد تموم ميشه سراغ اين کارا نميرفت …راستي با ارايش نديده بودمت…چقدر خوشگل بودي و خبر

نداشتيم…

تو بيمارستان با همه راحت بودم و همين باعث شده بود جو صميمي بين من و پرسونل ايجاد بشه …ولي من و حسام حدود يه ساله با هم دوست بوديم…براي همين

بعضي ها فکر ميکردن نامزديم!

بهش نگاه کردم و اداي سوت زدنو درآوردم و گفتم:

حالا اون عاطي رو بيخيال…بزنم به تخته روز به روز داري…

 

با حمایت خود از سایت جاده بارونی، ما را در هرچه بهتر کردن محتوا و پیشرفت سایت یاری کنید.

2+

این مطلب را به اشتراک بگذارید.

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب ارسال کنید.