رمان عاشقانه و طنز قصه دلدادگی

رمان عاشقانه و طنز قصه دلدادگی
  • نام رمان: قصه دلدادگی
  • نویسنده:
  • ژانر: رمان رمان های عاشقانه طنز
  • تعداد صفحات: 291
  • زبان رمان: فارسی
  • فرمت: نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان

رمان درباره ی زندگی دختری است که بعد از اتفاقاتی ناچار می شود راهی خانه ی یکی از آشنایان که خاله ی دامادشان بود، بشود و در این بین نوه خاله دامادشان به ایران می آید و ماجراهایی اتفاق می افتد…

قسمتی از متن رمان:

 

رفتم سمت آسانسور و دکمه همکف رو فشاردادم. شرکت من تو طبقه ی بیستم یه برج تجاری چهل طبقه بود. آسانسور که رسید درش رو بازکردم و داخل شدم. اونقدر

توی فکر بودم که نفهمیدم کی به طبقه همکف رسیدم. ماشین رو از پارکینگ در آوردم و با یه تیکاف حرکت کردم. با سرعت جنون آوری رانندگی می کردم و با مهارت از

میون ماشینا لایی می کشیدم. در عرض ده دقیقه به آپارتمانم رسیدم. ریموت رو زدم و ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. واحد من توی طبقه سوم بود. حوصله آسانسور

رو نداشتم؛ برای همین پله ها رو بدو بدو بالارفتم و به در واحدم رسیدم. یه خونه نقلی و جمع و جور! خیلی وقته از خانوادم جداشدم و مستقل زندگی میکنم. خودم

خواستم رو پای خودم وایسم بابا هم مخالفتی نکرد؛ اما بیشتر از همه آیلا خواهرم بیقراری میکرد؛ برای همین هفته ای دو بار بهشون سرمی زدم که دلتنگی خواهر

کوچولوم رو کم کنم. وقتی رفتم ایران هم باید برم خونه ی مامانی. خیلی وقته بهش سر نزدیم. بیچاره تنها مونده!

خیر سرش پسر داره، بابام که سال تا سال بهش سر نمیزنه. مامانم هم از اون بدتر! همه ش فکر فیس و افاده خودشه.

دلم براش تنگ شده، چه خاطره ها که توی اون خونه باغ نداشتیم! من و بچه های عمه ام صدای خنده هامون گوش فلک رو کر می کرد. از وقتی بابابزرگم از پیشمون

رفت به جای اینکه دور ور مامانی رو پرکنیم ما هم تنهاش گذاشتیم و هرکدوم رفتیم یه گوشه.

هی عجب روزگاری! کیفم رو پرت کردم رو مبل وسمت اتاق خوابم رفتم.

اتاقی که پر از خاطره های من و ویدا بود. یه دختر آلمانی اصیل که پدرش صد تای من رو می خرید و می فروخت.

 

با حمایت خود از سایت جاده بارونی، ما را در هرچه بهتر کردن محتوا و پیشرفت سایت یاری کنید

1+

این مطلب را به اشتراک بگذارید.

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب ارسال کنید.