رمان عاشقانه و طنز پشت یک دیوار سنگی

رمان عاشقانه و طنز پشت یک دیوار سنگی

خلاصه رمان

داستان راجب زندگی یک دختر و پسر است که دختر بخاطر مشکلاتی که با خانوادش داشت و تمام مخالفت هایی که بود و پسر نیز به دلایلی مجبور می شوند از خانواده جدا و به صورت مجردی زندگی کنند،و این دیوار سنگی تنها دیوار بین شان است و …

 

 

قسمتی از متن رمان:

 

اما وقتی دانشگاه قبول شدم وقتی یکم بزرگتر شدم. وقتی خودمو شناختم فهمیدم که همچینم آرایش بکنی و نکنی فرقی نداره.

مثلا” که چی یه روز کلی به خودت بمالی و به خاطر اون چیزا یه کوچولو خوشگل بشی که چی؟

اگه یه وقت یه چیزی بشه و آب بریزه سرت یا بارون بیاد که باعث شه آرایشت پاک بشه اون وقت چی؟ همون یه ذره خوشگلیت هم می پره.

قیافه خاصی نداشتم. آنچنانی نبودم. هیچ وقتم ادعای خوشگلی نمی کردم. معمولی بودم رو به بالا.

خودمو دارم تحویل می گیرم. خوب در هر حال زشتم نبودم. با یه کم آرایش و اینا خوشگل می شدم. اما در حالت معمولی یه قیافه عادی داشتم.

این جور نبودم که یکی با دیدنم چشمهاش از زیباییم خیره بمونه و فکش بی افته و دردم عاشقم بشه.

نه این جوریا هم نبودم.

پیشونی بلند. چشمهای تیره و درشت با مژه های پر و ابروهای حالت دارم که چشمهام و قشنگتر نشون میداد.

دماغی که به لطف ارثیه مامان کوچیک بود و خوب. لبهای کشیده و متناسب.

در کمدمو باز کردم. اوه الان رسیدم به قسمت سخت ماجرا.

من چی بخوشم؟؟؟

یه نگاه به کل لباس هام کردم. یه پیراهن کوتاه تا ۴ انگشت بالای زانو چشممو گرفت.

 

با حمایت خود از سایت جاده بارونی، ما را در هرچه بهتر کردن محتوا و پیشرفت سایت یاری کنید.

0

این مطلب را به اشتراک بگذارید.

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب ارسال کنید.