اجتماعی ایرانی رمان رمان های عاشقانه

رمان مومیایی از پگاه

رمان مومیایی از پگاه

رمان مومیایی از پگاه

 

 

نام کتاب : رمان مومیایی

نام نویسنده : P*E*G*A*H

ژانر: رمان اجتماعی, رمان عاشقانه

فرمت های کتاب : APK‌ | ePub | PDF

تعداد صفحات :(A4) 620

 

 

خلاصه رمان مومیایی:

جنایت…جنایت پشت جنایت.قصه حماقت ها،سادگیها و باختنهای هر روزه من و تو.قصه اشتباهاتی که حتی خدا هم به جبرانش اراده نمی کند.

قسمتی از متن رمان مومیایی:
– اگه مشکل مامان بابات این یه وعده غذاییه که تو خونشون می خوری بگو تا نقدی حساب کنم. مگه تو این مدت گذاشتم یه قرون واسه کفش و لباست خرج کنن؟ بده می خوام دخترشون با سربلندی بیاد تو خونه من؟

مگه همین مامانت نبود که می گفت دختر من زن بیوه نیست که انقدر راحت و ساده بدمش به تو؟ کم واسه طلا و رخت و لباس و مهریه سرم غر زدن؟ اگه جشن نگیرم که زنده م نمی ذارن.
دلم گرفت. هیچ وقت این طور مستقیم از خانواده ام انتقاد نکرده بود.
– الانم دندم نرم، وظیفمه. چشم. انجام میدم، اما از دیوار مردم که نمی تونم بالا برم. بیا. این کف دست من. اگه مو داره بکنن.
سعی کردم از پدر و مادرم دفاع کنم.
– اونا هم گناهی ندارن. از آبروشون می ترسن. از حرف مردم.
ناراحت بود. ناراحت تر هم شد.
– واسه چی از آبروشون می ترسن؟ به خاطر کدوم کار خلاف شرع؟ به خاطر کدوم گناه؟ مگه چی کار کردیم؟ تو زن رسمی و عقدی من هستی. تا حالا شده یه شب پیش من بمونی؟ هر قانونی واسه من گذاشتن گفتم چشم.

تارا دیرتر از ده شب نباید بیاد خونه. چشم. خارج از شهر حق ندارین با هم برین. چشم! شکمش رو بالا نیاری. چشم! فکر کردی خوشم میاد هر بار که دستمو دور گردنت میندازم یا باهات شوخی می کنم بهم چشم غره برن؟

به خدا من پوستم خیلی کلفته. هر کی جای من بود پاش رو تو خونه شما نمی ذاشت. دستتم می گرفت می برد خونه خودش. ببینم کی می تونه شاکی بشه؟
حق داشت. تمام حق ها با او بود. تمام فشارها را یک تنه تحمل می کرد. به دیوار تکیه دادم و سرم را پایین انداختم.
– مثل این که خیلی دلت پره. نمی دونستم انقدر از من و خونوادم ناراحتی. اگه این جوریه من به جای خودم و اونا ازت عذر می خوام.
انگشتانش را بین موهایش فرو برد و کمی پوست سرش را کشید و بعد جلو آمد و مرا در آغوشش گرفت.
– نه زندگی، ناراحت نیستم. اصلا مگه میشه از تو ناراحت بشم. فقط اعصابم داغونه. زود از کوره در میرم. یه کم تحملم کن تا این روزا بگذره. باشه؟
سرم را بلند نکردم. دستم را دورش حلقه نکردم.
– فکر کردی خودت تنها تحت فشاری؟ فکر کردی به من خیلی خوش می گذره؟
چانه اش را روی سرم گذاشت.
– می دونم زندگی. می دونم.
– قبلا واسه هر کاری فقط رضایت بابام کافی بود. الان صد تا وکیل وصی پیدا کردم. واسه یه مسافرت ساده باید به هزار نفر التماس کنم.
نفسش را حبس کرد. شانه هایم را گرفت و مرا به عقب راند و در چشمانم خیره شد و بعد با صدا خندید.
– پس بگو. اینا همش نقشه بود که دل منو به رحم بیاری. آره؟

 

دانلود رمان با فرمت PDF

دانلود رمان با فرمت APK

دانلود رمان با فرمت EPUB

6+

این مطلب را به اشتراک بگذارید.

2 نظرات

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب ارسال کنید.