پسر گل فروش

پسر گل فروش

پسر گل فروش

هر روز صبح به عشق پسرگل فروش از خواب بیدار می شد.

به سمت محل کارش میرفت .

تقریبآ یک سالی می شد که دل به پسر گل فروش بسته بود .

هر روز عصر هنگام برگشتن به خانه

به بهانه دیدن پسر از او یک شاخه گل میخرید .

حدود یک هفته ای شد که دکه ای گل فروشی بسته بود .

خیلی نگران شده بود .

با خود تصمیمی گرفته بود

میخواست در اولین فرصت به او بگوید .که دوستش دارد

ولی باید منتظر می شد تا پسر بیاید.

امروز صبح به امید اینکه گل فروشی باز است از خواب بیدار شد .

ولی باز هم گل فروشی بسته بود و از او خبری نبود .

هنگام برگشتن از کارش وقتی به گل فروشی رسید …

پسر را داخل دکه دید برق شادی در چشمانش می درخشید.

به یاد تصمیمی که گرفته بود افتاد. باید حرف دلش را میزد .

با هیجان خاصی وارد گل فروشی شد

در کنار گلدان پر از گل های رز…

دختری خوش چهره نشسته بود و پسر نیز کنار او ایستاده بود …!

تا چشم پسر بهش افتاد تبسمی کرد و دختر را نشان داد و گفت :

(( نامزدمه )) یک هفته ای میشه که نامزد کردیم …

از شما خیلی براش گفتم خیلی دوست داشت شما را ببینه ……

دیگر حرف های پسر را نمی شنید

فقط عرق سردی در تمام بدنش حس می کرد …

 

0
با دوستاتون به اشتراک بزارید

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *